محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
103
تفسير قرآن صفى على شاه
پس اگر گيرند حجت بر تو گو * وجه خود خالص نمودم من بر او اختلافى نيست در توحيد حق * من بر آن دينم نه بر دين فرق فرقهها كردند در دين اختلاف * دين حق دور است ز اغراض و خلاف پس منم ثابت بدين معنوى * وانكه در دين دارد از من پيروى گو تو با اهل كتاب و اميان * كآيتى در دين ندارند از بيان گو تو يعنى با نصارى و يهود * هم بگفتار قريش اندر ورود اين مسلم داشتيد اعنى كه دين * نيست در وى اختلافى باليقين اختلافات از هواى مردم است * اشتباه از سر نباشد از دم است گر مسلم داشتيد اندر رهيد * اصل توحيد است آن گر آگهيد ور بگردانند رو بىحجتى * بر تو نبود جز بلاغ و دعوتى اوست بينا بر عباد خود همه * بر مآل و حال نيك و بد همه وانكه بر آيات حق كافر شدند * دم بدند و كينهور با سر شدند قاتل پيغمبرانند از فساد * وانكه آمر بد ز حق با عدل و داد پس بشارت باد بر اهل هلاك * بر عذاب بيشمار دردناك آن كسان كه شد عملهاشان تباه * نيست در دارينشان يار و پناه [ سوره آلعمران ( 3 ) : آيات 23 تا 25 ] أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُدْعَوْنَ إِلى كِتابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ( 23 ) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ( 24 ) فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ ( 25 ) آيا ننگرستى به آنان كه داده شدند بهره را از كتاب خوانده ميشوند بسوى كتاب خدا تا حكم كند ميانشان پس رو ميگردانند گروهى از ايشان و ايشان روى گردانندگانند ( 23 ) آن باينست كه ايشان گفتند هرگز مس نكند ما را آتش مگر روزهاى شمرده شده و بفريفتشان در دينشان آنچه بودند كه افترا ميكردند ( 24 ) پس چگونه باشد چون گرد آوريمشان براى روزى كه نيست شكى در آن و نما داده شود هر نفسى را پاداش آنچه كسب كرده و آنها ستمديده نشوند ( 25 ) يا نديدى آن كسان را كز كتاب * بهرهور بودند از هر فصل و باب خوانده چون سوى كتاب اللَّه شوند * تا بر احكام الهى بگروند حكم در ما بينشان فرمايد او * پس گروهى زان بگردانند رو وان جماعت مغرضند از حكم رب * وين بود اغراض ايشان را سبب كز غرض گفتند ما را در فروز * مس نسازد نار غير از چند روز نفس مى بفريفت اندر دينشان * مفترى بودند در آئينشان پس چگونه است اندر آن روز مهول * حال ايشان از قبول و ناقبول اندر آن روزى كه در وى نيست شك * جمع گردند اين خلايق يك بيك پس جزاى هر كسى بر وى رسد * كسب كردند آنچه از شفق و حسد كس نيابد بر جزاى خود ستم * ميرسد تا آن حقوق از بيش و كم عاقل از پيش آن زمان بيند همى * نيست غافل از حساب خود دمى آنكه غافل زين حساب است احمق است * قول و فعلش جمله زشت و ناحق است قوم ديگر ميشناسم كز حساب * فارغند و از ثواب و از عقاب نيستشان چيزى به ياد از خوب و زشت * يا كه اين باشد جهنم وان بهشت آتشى از نار عشق افروختند * هستى خود جمله در وى سوختند از دو عالم رسته در حق فانيند * فارغ از دانايى و نادانيند خسروان ملك فقرند اين گروه * داده حقشان ز اقتدار خود شكوه نيستى را كرده بر هست اختيار * يافتند از نيستى اين اقتدار داده حق بر كهنه پوشان اين نوى * در گدايى كرّ و فرّ خسروى هر كه را خواهد خدا شاهى دهد * عزت دارين و آگاهى دهد [ سوره آلعمران ( 3 ) : آيات 26 تا 27 ] قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ( 26 ) تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ( 27 ) بگو بار خدايا اى متصرف پادشاهى كه ميدهى پادشاهى را به آنكه ميخواهى و ميگيرى پادشاهى را از آنكه ميخواهى و عزيز ميكنى آن را كه ميخواهى و خوار ميگردانى آن را كه ميخواهى بدست تو است خوبى بدرستى كه تو بر همه چيزى توانايى ( 26 ) در ميآورى شب را در روز و در ميآورى روز را در شب و بيرون ميآورى زنده را از مرده و بيرون ميآورى مرده را از زنده و روزى ميدهى آن را كه ميخواهى بىشمار ( 27 ) گو تويى اى آنكه بخشى تاج و گاه * بر تمام ملك هستى پادشاه شاه آن باشد كه هست از مشيتش * جان اشيا در احاطهء قدرتش هر كرا خواهى دهى ملك جهان * همچو خواهى گيرى از وى در زمان تنزع اعنى ملك دنيا و آنچه هست * منتقل ز او گردد از دستى بدست ملك ملك تست بر هر كس سزاست * بعضى از آن را دهى تا وقت خواست باز گيرى زو دهى بر ديگرى * منتهى چون شد بدم جويد سرى